X
تبلیغات
www.nooly.blogfa.com

www.nooly.blogfa.com

این وبلاک برای تمرین کارهایم است وبلاک اصلی من www.nooly.blogfa.com

منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام کرد.
ژاله با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی ؟!
بعد سکوتی میانشان حکمفرما شد.
منصور سکوت رو شکست و گفت : ورودی جدیدی ؟!
ژاله هم سرشو به علامت تائید تکان داد.
منصور و ژاله بعد از 7 سال دقایقی با هم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند
درخت دوستی که از قدیم میانشون بود جوانه زد.

ژاله و منصور 8 سال دوران کودکی رو با هم سپری کرده بودند.
آنها همسایه دیوار به دیوار یکدیگر بودند ولی به خاطر ورشکسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدیهی هاشو بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.
بعد از رفتن آنها منصور چند ماه افسرده شد.
منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.
7سال از اون روز گذشت تا منصور وارد دانشگاه حقوق شد.
دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید.
منصور کنار پنجره دانشگاه ایستاده بود و به دانشجویانی که زیر برف تند تند
به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می کرد.
منصور در حالی که داشت به بیرون نگاه می کرد یک آن خشکش زد.
باورش نمی شد که ژاله داشت وارد دانشگاه می شد !

 

 

ولی چند ماه بعد رفتار منصور
تغییر کرد منصور از این زندگی سوت و کور خسته شده بود و
گاهی فکر طلاق
ژاله به ذهنش خطور می کرد !!!
منصور ابتدا با این افکار می جنگید ولی
بالاخره تسلیم این افکار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده.
در این میان
مادر و خواهر منصور آتش بیار معرکه بودند و منصور را برای طلاق تحریک می
کردند.
منصور دیگه زیاد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر کار یه
راست می رفت به اتاقش.
حتی گاهی می شد که دو سه روز با ژاله حرف نمی زد !


از اون روز به بعد ژاله و منصور همه جا با هم بودند.
آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاهی تبدیل شد به یک عشق بزرگ،
عشقی که علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت.
منصور داشت کم کم دانشگاه رو تموم می کرد و به خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج داد و ژاله بی چون چرا قبول کرد طی پنج ماه سور و سات عروسی آماده شد و منصور و ژاله زندگی جدیدشونو آغاز کردند.
یه زندگی رویایی زندگی که همه حسرتش و می خوردند. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم و از همه مهمتر عشقی بزرگ که خانه این زوج خوشبخت رو گرم می کرد.
ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391ساعت 11:6  توسط یه کسی  | 

برای امتحان پست کردم

منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام کرد.
ژاله با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی ؟!
بعد سکوتی میانشان حکمفرما شد.
منصور سکوت رو شکست و گفت : ورودی جدیدی ؟!
ژاله هم سرشو به علامت تائید تکان داد.
منصور و ژاله بعد از 7 سال دقایقی با هم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند
درخت دوستی که از قدیم میانشون بود جوانه زد.



از اون روز به بعد ژاله و منصور همه جا با هم بودند.
آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاهی تبدیل شد به یک عشق بزرگ،
عشقی که علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت.
منصور داشت کم کم دانشگاه رو تموم می کرد و به خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج داد و ژاله بی چون چرا قبول کرد طی پنج ماه سور و سات عروسی آماده شد و منصور و ژاله زندگی جدیدشونو آغاز کردند.
یه زندگی رویایی زندگی که همه حسرتش و می خوردند. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم و از همه مهمتر عشقی بزرگ که خانه این زوج خوشبخت رو گرم می کرد.
ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت ...

در یه روز گرم تابستان ژاله
به شدت تب کرد !
منصور ژاله رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه
دکترها از درمانش عاجز بودند. آخه بیماری ژاله ناشناخته بود.
اون تب بعد
از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها و زبان ژاله رو هم برد و ژاله رو
کور و لال کرد.
منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولی پزشکان آنجا هم

 

                                              در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1391ساعت 23:34  توسط یه کسی  | 

مرد درحال تمیز کردن اتومبیل بود که متوجه شد پسر ۸ ساله اش برروی ماشین خط می اندازد.مرد با عصبانیت چندین مرتبه ضربات محکمی بر دستان کودک زد،بدون اینکه متوجه آچاری که در دستش بود شود، در بیمارستان کودک انگشتان دستش را از دست داد. کودک پرسید : پدر انگشتان من کی رشد می کنند ؟ مرد نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین بازگشت و شروع کرد به لگد مال کردن ماشین وچشمش به خراشیدگی که کودک کرده بود خورد که نوشته بود:دوستت دارم پدر!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1391ساعت 23:17  توسط یه کسی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 2:15  توسط یه کسی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 1:58  توسط یه کسی  |